از تنهایی هایم یــــــــاد گرفتم جلوی تنها پسری که زانو میزنم
پسرم باشد...
آن هم برای بستن بند کفشهایش...
وقتی خداوند دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از لای انگشتانش انقدر محو دیدن دنیا شدم
که فراموش کردم منتظر است نامش را
صدا کنم.