تنها چیزی که تو زندگیم به صورت تخصصـــ ـی بهش تسلط دارم
انتخاب آدمــــ های اشتباهـ ــی برای دوست داشتنـ ــ ـــ ـه...

مقصد...
مال ِ شهر ِ قصّه ی ِ بچّگی هاست...
دنیای ِ آدم بزرگ ها...
فقط جادّه دارد...!

دنیای عجیبی شده است ! ! !
برای دروغ هایمان
خــــــــــــدا را قسم میخوریم
و به حرف راست که میرسیم میشود
جان تو . . .

دلم میخواهد زندگیم را موقتا دست یکی بدم و بگم:
تو بازی کن تا من برگردم ...
فقط مواظب باش نسـ ـ ـ ـ ـوزی...
این روزها...
همه ادعا دارند که طعم خیانت را چشیده اند...
همه ادعا دارند که بدی را به چشم دیده اند...
همه ادعا دارند که تنهایی را کشیده اند...
پس کیست که این دنیا را به گند کشیده
است؟؟!؟؟
از تنهایی هایم یــــــــاد گرفتم جلوی تنها پسری که زانو میزنم
پسرم باشد...
آن هم برای بستن بند کفشهایش...

وقتی خداوند دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از لای انگشتانش انقدر محو دیدن دنیا شدم
که فراموش کردم منتظر است نامش را
صدا کنم.

خواستم چشم هایش را از پشت بگیرم
دیدم طاقت اســم هایی را که خواهد گفت
ندارم...

گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم
خدا از اسمون به زمین بیاد اشکامو پاک کنه دستم رو بگیره
و بگه:اینجا ادمـا اذیتت میکنن؟!!؟
بیــــــــا بریـــــــــم

این روزها حاضرم "پت" باشم اما یک دوست واقعی مثل "مت" داشته باشم...

ببیـــــــن
من هم
مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها
از تو یـــــادگاری دارم
ولــــی
یــــادگـــاری من
با بقیه فــــرق دارد
یــــــادگــــــاری مــــن
از تو
ســــینه ای پر از درد اســـــت ...

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش تصويري از ليلا و مجنون را بکش
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن
در بيابان بلا تصويري از سقا کشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم
گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

امروز کسی از من پرسید چند سال داری?گفتم روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم
کودکی چند سالـــــه ام !!!

بعضــــ ـے وقـتــــ ـها چیزے مے نویســــے فـــقــــ ـط براے یکـــ ـ نفــ ـر،
اما دلـــــــــــت مے گیرد وقتے یادتــــ ــ مے افتــــ ـد
که هرکســـــــــــے ممکن استــــ بخواند
جـــــــز آن یـــــکـــــ نــــــ ـفر ...
گاهی دلت میخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه که جسارت گفتن
کلمه هارو نداری
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:چیزی شده؟؟؟!
اونجاست که بغضتو با لیوان سکوتت سر میکشی و با لبخند میگی:
نه هیچی...!

حالا كه رفتهــ ای
ساعتهــــا به این می اندیشم
كه چرا زنــــده ام هنـــوز؟
مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم؟
خدا یادش رفته استــــــ مرا بكشــــد،
یا تــــــو قرار استــــــ برگردی؟!
دلـــم گرفته
از این روزگاران بــی فروغ
از این تکـــرارهای نــــاپـایـان
دلم گرفته از این همه کــینه این همه دروغ
از این مردمان نـــا مهربان و بی وفـــا دلم گرفته
دلم برای کوچه پس کوچه های مهربــــانی ها تـــنگ است !!!
سر به هوا نیستــــم
امــــا
همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم
حال عجیبـــی ست
دیدنِ همان آسمان که
شاید "تو"
دقایقی پیش
به آن نگاه کـــرده ای...!!!

